آخرین صبح سال نود و هشت رو زود بیدار شدم و پنجره آشپزخونه رو باز کردم
نفس کشیدم ..
برای کبوترا پشت پنجره دونه گذاشتم
به دعواشون سر دونه خوردن خندیدم و وقتی سیر شدن و رفتن دیدن جوونه زدن درخت توی کوچه حالم رو تازه کرد
سر حوصله صبحانه خوردم
یوتیوب گردی کردم
نخ هام که ملزومات تفریحات دوره قرنطینه هستند رو مرتب کردم و به سرنوشت فکر کردم
حالا ساعت ده و بیست و دو دقیقه صبحه و من اینجام
این سطرها رو می نویسم چون زندگی همیشه نشونم دادم نوشتن و یادآوری ساده ترین لحظات بعدا چه مرهمی بوده..
برچسب:
نویسنده: کیانوش صادقی