دمپایی پایپون دار پا کرده ای و پیشبند بسته ای و ظرف میشویی و به قبض تلفن که یادت رفته بدهی فکر میکنی
حواست سمت غذا می رود و دستکش را به زور از دست راستت بیرون می کشی که شعله گاز را کم کنی
گوشت به صدای ماشین لباسشویی ست که کی تمام می شود و نوبت شستن حوله ها می رسد
چشمت هی روی صفحه ی گوشی است که روی اپن کوچکت گذاشته ای و منتظری زمان جلسه ی کتابخوانی این هفته را برایت بفرستند
ظرف ها تمام می شوند ..
صدای لباسشویی تمام می شود ..
چای می ریزی و لیوان به دست جلوی آینه می ایستی
نگاهش میکنی ..
چیزی در این آدم نابود شده ..
چشم هایش این را به رویت می آورند ..
به تمام آینه ها لعنت میفرستی ..
روی کاناپه ی قرمز دراز میکشی و به لیوان چای روی میز نگاه می کنی که رویش نوشته :
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور ! ..
برچسب:
نویسنده: کیانوش صادقی