دلم میخواد بنویسم اینجا
دلم میخواد نوشتن اینجا برام به راحتی قبل باشه .. دلم میخواد مملکت سراسر سیاهی نباشه .. دلم گریه میخواد و فریاد .. و در عین حال ته دلم قیلی ویلی میره از همون امید شکسته پکسته ای که دارم ..
تنهایی این روزا خیلی پررنگ شده .. اذیت کننده نیست .. ولی پر رنگ شده .. و این تنهایی با هر رابطه و آدمی و جمعی حل نمیشه
پ ازدواج کرد و به نظر من نه اینکه اشتباه کرده باشه ولی نمی ارزید .. یه آدم مستقل و شادی مثه اون که همه چی داشت تو زندگیش و پیشرفتش چشمگیر بود نیاز نداشت حتما ازدواج کنه .. نه که طرف بد باشه .. یعنی هنوز نمیدونم بده یا نه .. ولی پ به خاطر این ازدواج پی خیلی چیزا رو به تنش مالید که من حاضر نیستم بمالم!
ن هم همچنان با پ (طبیعتا این یه پ دیگه س) در ارتباطه .. و میدونه چشم اندازی نیست یا خیلی زیبا نیست اون چشم انداز .. یعنی می دونسته امیدوارم غرق شدن تو رابطه این فکت ها رو از یادش نبرده باشه ..
ولی در ظاهر قضیه خوبه همه چی .. من از معاشرت همشون لذت میبرم و صرفا گاهی نگران دوستام میشن ..
ش یهو فهمیده که به دوست چن ساله ش حس داره و همه این سالها داشته خودشو سرکوب میکرده .. دوستاش شیرش کردن که به پسره بگو داستانو .. پسره هم گفته آره منم دوست داشتم و دارم و منم فک کردم به این داستان و بلا بلا بلا .. ولی حس میکنم من جایی که تو هستی نیستم واقعیتش .. ترجمه ش میشه اینکه به اندازه دوس دختر دوست ندارم دیگه ..
ش یه هفته گریه میکرد که من چرا انقد خرم که هنوز نمی فهمم چه موقع کدوم حسم رو بگم و چرا همون چن سال پیش فرند زون کردم یارو رو و فلان .. گریه ش رو تا حالا ندیده بودم .. و سخت بود برام
خودمم خوبم .. وسیله مسیله میخوام بخرم برای کارم ..
دیگه ..
همین گمونم!
برچسب:
نویسنده: کیانوش صادقی